تبليغاتX
هر جا هستي‌ ، يادِ من‌ باش‌ !


هر جا هستي‌ ، يادِ من‌ باش‌ !





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :

عاشق نبودی

     (کاش از اول میگفتی دوسم نداری)

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق بودی تو معبودم

آرام و آسوده ،در خواب خوش بودی

یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم

من با نفسهایت نام تو را خواندم

کاش ای هوسبازم،با تو نمی ماندم

روزی که میگفتی من با تو می مانم

روزی که دانستی من بی تو می میرم

روزی که با عشقت ،بستی به زنجیرم

بازنده من بودم،این بوده تقدیرم

خوش باوری بودم پیش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم کلامی را

عشق تو چون برگی در دست طوفان بود

دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود

روزی به من گفتی دیگر نمی مانم

گفتم که
می میرم،گفتی که می دانم

باور نمی کردم هرگز جدایی را

آن آمدن با عشق ،این بی وفایی را...



نويسنده: dani مورخ: سه شنبه پانزدهم آذر 1390 در ساعت: 11:3
|+|

خداحافظی

دیگه بریدم                  دیگه داغونم                دیگه اوارم

می خوام بمیرم           طاقت ندارم                باید بمیرم

راه رفته رو باید رفت                           منم میرم اما تنها مثل همیشه

واسه همیشه             دوستون دارم                 همیشه به یادتونم



خواهم که در این غمکده آرام بمیرم
گمنام سفر کردم و گمنام بمیرم
خواهم زخدایم که به دلخواه بمیرم

یعنی که تو را بینم و آنگاه بمیرم

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام ........ خداحافظ به شرطی که بفهمی ترشده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید....... به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت سادست ........ نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها ........ بدونی بی تو و با تو، همینه اسم این دنیا

خدا حافظ
به جایی می روم اما نمی دانم کجا، این گونه آواره!
نمی دانم، ولی شاید برای من به این زودی شقایق ها نمی خندند
و هد هد بر نمی گردد
پرستو ها! شما بیهوده می خوانید
تلاش و جستجو تان را رواق خانه پاسخ نیست
خدارا دست بردارید ازین دیوار و سقف و پشت و پهلو ها
خدا حافظ گل لاله - خدا حافظ پرستو ها!
زمین سخت آسمان دور و هوا تا عرش باروتی
نه زمزم بهر ما پاک است و نه گنگا به هندو ها

خدا حافظ گل لاله - خدا حافظ پرستو ها

                                          خداحافظ


نويسنده: dani مورخ: چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 در ساعت: 10:26
|+|

حلالم کن

خداحافظ برو عشقم برو که وقت پروازه

برو که دیدن اشکات منو به گریه میندازه

  نگاه کن  اخر ر اهم  نگاه کن اخر جادست

  نمیشه بعد تو بوسید نمیشه بعد تو دل بست

 منو تنها بزار اینجا تو این روزهای بی لبخند

 که باید بی تو پر پر شه که باید از نگات دل کند

  حلالم کن اگه میری اگه دوری اگه دوری

  اگه با  گریه می خندم حلالم کن  که مجبورم

   نگو عادت کنم بی  تو که می دونی  نمی تونم

   که  می دونی  نفسهامو  به دیدار تو مد یونم

   فدای  عطر اغوشت برو  که  وقت پروازه

   برو  که  بدرقه  داره  منو  به  گریه  می ندازه

   برو عشقم  خداحافظ  برو  تو  گریه  حلالم  کن

   خداحافظ  برو اما  حلالم   کن   حلالم   کن


نويسنده: dani مورخ: جمعه نوزدهم شهریور 1389 در ساعت: 18:26
|+|

عـشـق

دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم
بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد :
که می خواهـيـم و نمی توانـيـم
که می توانـيــم و نمی گـذارنــد !
بگذار ميان من و تو فاصله ای نـمـانــد
نه به خاطر خودت ،
و نه به خاطر من !
که به خاطر اين عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش
بـيـش از آنی که من دوسـتـت دارم


نويسنده: dani مورخ: شنبه سیزدهم شهریور 1389 در ساعت: 20:20
|+|

عشق

مدت زیادی بود معنی یه کلمه ذهنمو مشغول کرده بود

عشق....

توی هر فرهنگ لغتی که دنبال معنیش میگشتم

چیزی جز همون معانی تکراری وکلیشه ای پیدا نمی کردم

از خیلی ها هم راجع بهش پرسیدم که هرکس یه جوابی داد

تا اینکه یه روز یک نفر بهم گفت:عشق رو باید خودت معنی کنی

اولش نفهمیدم منظورش چی بود.

ولی یه روز که توو حال وهوای خودم بودم یکهو معنی عشق رو فهمیدم

عشق یعنی......

عشق

          یعنی پرواز قناری               یعنی تا سحر بیداری

             یعنی ثانیه شماری                 یعنی حس بی قراری

عشق

           یعنی بودن چون تو هستی        یعنی تو منومی خواستی

           یعنی زندگی توو مستی           یعنی ترک خود پرستی

عشق

          یعنی من گدا و تو شاه              یعنی من تاریک و تو ماه

          یعنی با هم توی یک راه           یعنی  پایان غم    و    آه

عشق

         یعنی امروز یعنی فردا               یعنی دنیا   واسه ی ما

         یعنی پر زدن توو رویا              یعنی ماهی ها توو دریا

عشق

       یعنی من  برات یه گلدون             یعنی تو یک گل خندون

       یعنی ما شاد و غزل خون            مثل لیلا    مثل   مجنون 


نويسنده: dani مورخ: سه شنبه نهم شهریور 1389 در ساعت: 21:57
|+|

چرا
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟

نويسنده: dani مورخ: یکشنبه هفتم شهریور 1389 در ساعت: 12:34
|+|

بیا

بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده
چه عاشقانه نگاهم می کردی و حرف می زدی
چرا رفتی از کنارم؟
تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت
با چند خاطره ماندم
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین باهم بودن تکرار شود
دلم بد جور برای تو برای حرف هایت
صدای خنده هایت تنگ شده
با آمدنت من را دوباره زنده کن
واحساس را دوباره در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو آن عشق پاکت بنویسم


نويسنده: dani مورخ: جمعه پنجم شهریور 1389 در ساعت: 16:8
|+|

منتظرت می مونم..............
حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست
شعر خوب از تو خوندن دیگه لالایی من نیست
من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم
توی رود خونه ی قلبت قایق من رفتنی بود
کاش از اول می دونستم قایقم شکستنی بود
واسه درد صد تا عاشق زیر پنجرت می خوندم
توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم
اگه بارونی نباشه واسه ریشه ی درختم
تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم
قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من
سفرت بی انتها بود واسه قصه ی شب من
چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم
دست خوب مهربونی یاورت باشه عزیزم   



نويسنده: dani مورخ: چهارشنبه سوم شهریور 1389 در ساعت: 15:46
|+|

دیگه بریدم دیگه به اخر جاده رسیدم....

نويسنده: dani مورخ: دوشنبه یکم شهریور 1389 در ساعت: 19:18
|+|

کسی..........
دلم


دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد

شانه هایش را برای گریستن

سینه اش را برای نهادن سرم

وچشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم

دلم کسی را می خواهد که مرا با هر آنچه هستم دوست بدارد

با تمام بدی ها وخوبی هایم با تمام نامهربانی ها ومهربانی هایم

دلم کسی را می خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه کند

کسی..........


نويسنده: dani مورخ: شنبه سی ام مرداد 1389 در ساعت: 23:26
|+|

عشق !!!
عشق !!!


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…


نويسنده: dani مورخ: دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 در ساعت: 23:16
|+|

گفتم
گفتم از عشقت جدا شوم
و دل دیوانه ام را از بند عشق آزاد کنم
دل من محبوس است
در زندانی که
میله هایش حرف های عاشقانه ی تو
و زندانبانش چشمان دلربای توست
ای کاش نامه های عاشقانه ام رابه همراه کبوتران سپید
برایت با اشک های شبانه ام راهی می کردم
نه نه !
نمی توانم هرگز زندان دلت را رها کنم
من این اسارت را از آزادی اما بی تو بیشتر می خواهم
واگر حتی روزی
وقت آزادی ام فرا رسد
به کبوتران سپید خواهم گفت
که خاکستر تن بی جانم را برایت آورند


نويسنده: dani مورخ: یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 در ساعت: 20:33
|+|

گریه
من امشب زیر باران گریه خواهم کرد ...
در این تنهایی و خلوت ...
در این دشت سکوت سرد ..
در این بیهودگیهای پر از ابهام ..
نمیدانی چه بی تابم ...
نمیدانی چه مشتاقم ...
ببینم روی ماهت را ...
من امشب گریه خواهم کرد ...
من امشب زیر باران تو را فریاد خواهم کرد ...
من امشب زیر باران گریه خواهم کرد...
اگر از آسمان سیلاب غم ببارد ......
اگر از هر طرف تیر از کمان آید ای نازنین من نمیترسم
تو را فریاد خواهم کرد ...
من از تاریکی و ظلمت نمیترسم ...
تمام ترس من این است فراموشم کنی ای عشق


نويسنده: dani مورخ: پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 در ساعت: 1:24
|+|

خواستم
خواستم.....
بگم دوستت دارم اما تو رفته بودی
خواستم بگم که گفته بودی بنویسم
خواستم که بگم من از تو نوشتم
خواستم بگم دیگه جوهری توی خودکارم نست که برای تو بنویسم
می دونم .....
می دونم که گفته بودی بنویس اما .......
می دونم حتی یک خط از اون رو نخواهی خواند
می دونم که رفتی .......
رفتی ......
رفتی و من موندم و اون برگه های پاره پاره
رفتیو موندم و حسرت خوندن برگه های خط خطی من
میخواستم بدهم ادامه این انتظارو تو بنویسی


نويسنده: dani مورخ: یکشنبه هفدهم مرداد 1389 در ساعت: 16:56
|+|

بخونید حتما بخونید

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.


نويسنده: dani مورخ: جمعه پانزدهم مرداد 1389 در ساعت: 15:15
|+|

خورشيد

آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد

آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد

آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد

آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند

آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد

آن زمان من مرده ام

وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين

ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند

و من از ميان رفتند

و آن لحظه من تنها يک چيز دارم

و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده

اما آنگاه مطمين باش

که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد

زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم

احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه ميگيرد

کوچهايی که ميان من و تو بود از فردا نگفت

از رويای زيبای دنيا نگفت

از سبزی دست های پر محبتت هيچ نگفت

کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بود

نميدانم چرا؟

کوچه ای که ميان من و تو بود زيبا نبود


نويسنده: dani مورخ: پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 در ساعت: 19:45
|+|

چقدر.........؟
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم! با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است


نويسنده: dani مورخ: چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389 در ساعت: 15:20
|+|

عشق یعنی ...؟
عشق یعنی یک جهان دلبستگی

عشق یعنی بی نهایت خستگی

عشق یعنی با تو خواندن از جنون

عشق یعنی سوختنها از درون

عشق یعنی با خودت بی گا نگی

عشق یعنی یک جهان دیوانگی

عشق یعنی سوختن تا ساختن

عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی چشم سر را دوختن

عشق یعنی همچو شعمی سوختن

عشق یعنی گٌل شدن در بین خار

عشق یعنی روشنی در شام تار


نويسنده: dani مورخ: دوشنبه یازدهم مرداد 1389 در ساعت: 21:5
|+|

دل

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست


بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست


گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن


گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست


پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف


تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست


گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت


جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست


رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت


بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست


نويسنده: dani مورخ: پنجشنبه هفتم مرداد 1389 در ساعت: 15:30
|+|

خنده یا گریه


- به چه میخندی تو؟
- به مفهوم غم انگیز جدایی، به چه چیز؟
- به شکست دل من، یا به پیروزی خویش؟
- به چه میخندی تو؟
- به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد
- یا به افسونگری چشمانت،
که مرا سوخت و خاکستر کرد
- به چه میخندی تو؟
- به دل ساده من میخندی،
که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست
- خنده دار است بخند






نويسنده: dani مورخ: یکشنبه سیزدهم تیر 1389 در ساعت: 4:11
|+|

کاش نمی ساختیش خدا
متنفرم ازت دنیا



اخه به کی بگم


نويسنده: dani مورخ: چهارشنبه دوم تیر 1389 در ساعت: 11:20
|+|

اخرین ارزوی من برای تو ای بی وفا. سنگ دل


برایت آرزو میکنم

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان  هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم .

ای کاش کسی هم برایم آرزو می کرد ؟



نويسنده: dani مورخ: شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 در ساعت: 1:51
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar 20 & Best-Music-Cod

 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ