نمی خوام بگم که قدر یه دنیا دوستت دارم ... چون دنیا یه روز تموم میشه ... نمی خوام بگم که مثل گلی ... چون گل هم یه روز پژمرده میشه ... نمی خوام بگم که سیاهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس ... چون شب هم بالاخره تموم میشه ... نمی خوام بگم که مثل آب پاک و زلالی ... چون آب که همیشه پاک نمی مونه .
خواهم که در این غمکده آرام بمیرم گمنام سفر کردم و گمنام بمیرم خواهم زخدایم که به دلخواه بمیرم
یعنی که تو را بینم و آنگاه بمیرم
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام ........ خداحافظ به شرطی که بفهمی ترشده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید....... به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت سادست ........ نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها ........ بدونی بی تو و با تو، همینه اسم این دنیا
خدا حافظ
به جایی می روم اما نمی دانم کجا، این گونه آواره!
نمی دانم، ولی شاید برای من به این زودی شقایق ها نمی خندند
و هد هد بر نمی گردد
پرستو ها! شما بیهوده می خوانید
تلاش و جستجو تان را رواق خانه پاسخ نیست
خدارا دست بردارید ازین دیوار و سقف و پشت و پهلو ها
خدا حافظ گل لاله - خدا حافظ پرستو ها!
زمین سخت آسمان دور و هوا تا عرش باروتی
نه زمزم بهر ما پاک است و نه گنگا به هندو ها
دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد :که می خواهـيـم و نمی توانـيـم که می توانـيــم و نمی گـذارنــد ! بگذار ميان من و تو فاصله ای نـمـانــد نه به خاطر خودت ، و نه به خاطر من ! که به خاطر اين عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش بـيـش از آنی که من دوسـتـت دارم
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟
بیا تا قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده چه عاشقانه نگاهم می کردی و حرف می زدی چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت با چند خاطره ماندم برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین باهم بودن تکرار شود دلم بد جور برای تو برای حرف هایت صدای خنده هایت تنگ شده با آمدنت من را دوباره زنده کن واحساس را دوباره در وجودم شعله ور کن تا عاشقانه تر از همیشه از تو آن عشق پاکت بنویسم
حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست شعر خوب از تو خوندن دیگه لالایی من نیست من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم توی رود خونه ی قلبت قایق من رفتنی بود کاش از اول می دونستم قایقم شکستنی بود واسه درد صد تا عاشق زیر پنجرت می خوندم توی هر شهری که بودی من مسافرت می موندم اگه بارونی نباشه واسه ریشه ی درختم تو نیاز تو می موندم تا بباری روی بختم قامت خوب و قشنگت شده درمون تب من سفرت بی انتها بود واسه قصه ی شب من چیز تازه ای ندارم که به پای تو بریزم دست خوب مهربونی یاورت باشه عزیزم
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته
باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر
لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب
نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت
:میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا
کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه
هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…چشمانش را باز
کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران
نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن
این نامه برای شماست..!دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده
نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که
این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر
نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا
بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا
بینهایت)دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به
دختر داده بود..آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری
شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…
گفتم از عشقت جدا شوم
و دل دیوانه ام را از بند عشق آزاد کنم
دل من محبوس است
در زندانی که
میله هایش حرف های عاشقانه ی تو
و زندانبانش چشمان دلربای توست
ای کاش نامه های عاشقانه ام رابه همراه کبوتران سپید
برایت با اشک های شبانه ام راهی می کردم
نه نه !
نمی توانم هرگز زندان دلت را رها کنم
من این اسارت را از آزادی اما بی تو بیشتر می خواهم
واگر حتی روزی
وقت آزادی ام فرا رسد
به کبوتران سپید خواهم گفت
که خاکستر تن بی جانم را برایت آورند
من امشب زیر باران گریه خواهم کرد ... در این تنهایی و خلوت ... در این دشت سکوت سرد .. در این بیهودگیهای پر از ابهام .. نمیدانی چه بی تابم ... نمیدانی چه مشتاقم ... ببینم روی ماهت را ... من امشب گریه خواهم کرد ... من امشب زیر باران تو را فریاد خواهم کرد ... من امشب زیر باران گریه خواهم کرد... اگر از آسمان سیلاب غم ببارد ...... اگر از هر طرف تیر از کمان آید ای نازنین من نمیترسم تو را فریاد خواهم کرد ... من از تاریکی و ظلمت نمیترسم ... تمام ترس من این است فراموشم کنی ای عشق
خواستم..... بگم دوستت دارم اما تو رفته بودی خواستم بگم که گفته بودی بنویسم خواستم که بگم من از تو نوشتم خواستم بگم دیگه جوهری توی خودکارم نست که برای تو بنویسم می دونم ..... می دونم که گفته بودی بنویس اما ....... می دونم حتی یک خط از اون رو نخواهی خواند می دونم که رفتی ....... رفتی ...... رفتی و من موندم و اون برگه های پاره پاره رفتیو موندم و حسرت خوندن برگه های خط خطی من میخواستم بدهم ادامه این انتظارو تو بنویسی
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که
کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زيبای اون
خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين
مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش
دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من
نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش
رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو
شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم.
وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو
ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس
، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی
کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی"
باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده
، اون نميخواد با من بياد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول
داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ،
درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من
پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و
اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون
مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی
داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی"
باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم
حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل
فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه.
اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به
سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش
رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من
خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی"
باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج
ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج
کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو
ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟
متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی"
باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که
من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت
هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو
نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم
که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من
ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من
عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه
دوستم داره.
ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر
می کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو
از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل
نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا
لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ...همیشه من
بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم! با تویی که از کنارم
گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است
- به چه میخندی تو؟
- به مفهوم غم انگیز جدایی، به چه چیز؟
- به شکست دل من، یا به پیروزی خویش؟
- به چه میخندی تو؟
- به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد
- یا به افسونگری چشمانت،
که مرا سوخت و خاکستر کرد
- به چه میخندی تو؟
- به دل ساده من میخندی،
که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست
- خنده دار است بخند
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارِ ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است. فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید. اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم .